![]()
قلب پاییزی
همچو پاییزم
خیس از باران چشمانم
سرد از غم درونم
و قرمز از سوزش عشق
برگهایم دانه دانه ریخته بر دامان نبودن ها
خنده هایم گمشده پشت صورت این آدمکها
آفتاب نگاهم سرد گشته
بودنم با وزش باد وصل گشته
کو؟ کجاست؟ آن برگهای سبز چشمانم
میوه های عشق را چیدند برگهایش را دزدیدند
ریشه اش را در میان خاک خواباندند
شعله اش را پس چه کردند ؟
شعله اش را در درون قلب سوزانم رها کردند
یاد دارم روزگاری را
جوان و سرزنده و پر شور و پر غوغا
من بهاری بودم زیبا
سبزو دلشاد چون کودکی هایم
غنچه ها از هر طرف بر گیسوانم ریخته
جامه ی سبزی خدا بر پیکرم آویخته
وقت بازی بود
وقت روشنایی
وقت کودکی
یاد دارم دیگر بهارم را ندیدم
حس بودن
حس دیدن
حس فکر عاقبت در من
غنچه های کودکی گم شد
در تابستان به رویم باز گشته بود
آفتاب دیدگانم چه سوزان است
گرمی و زیبا و آرامش در درونم
من جوانم
بر درختانم میوه ها روییده اند اکنون
وقت... وقت چیست؟
حال وقت عشق بازیست
یاد دارم عاشقی هایم را
ولی حالا....
دیگر از آن عشق جز خاکستری باقی نمانده
سرد گشته... سرد سرد
جامه ام برگهای نارنجی است
و این بار....
حس روییدن درونم گم شده
پس از این چه خواهد شد
مرگ خواهد بود ... مرگ.... سرد.... سرد
کفنی سفید بر تن
و زمستان
درختانی که هیچ گاه نخواهند رویید
صدای کلاغی که به همراه باد به گوش جنگلی خواهد رسید
و دیگر چراغت خاموش خواهد شد
آنوقت است که حسی درونت می گوید بودن ممنوع